نوشته شده در دوشنبه 05 اردیبهشت 1390
بازدید : 2078
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf
|
|
اینم یه عکس زیبا از وحید توپولی
بیچاره راست میگفت که زیاد توپول نیست ولی نمیدونه که چرا همه توپولی صداش میکنن!!!!!
ما تحقیق کردیم و علتش رو فهمیدیم!!!!! شما هم علتش رو ببینید!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 05 اردیبهشت 1390
بازدید : 1444
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf
|
|
اینم یه عکس خیلی خوشگل از دوران کودکی دادا

نوشته شده در دوشنبه 05 اردیبهشت 1390
بازدید : 1920
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf
|
|
بازم یه عکس ورزشی از مینا خانم
ایول هیکل!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 05 اردیبهشت 1390
بازدید : 2246
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf
|
|
قرار بود یه عکس با مسما از سیرین خانم بزاریم!!!!
من عکسی بهتر از این ازش پیدا نکردم!!!!

نوشته شده در دوشنبه 05 اردیبهشت 1390
بازدید : 2043
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf
|
|
البته این مغازه قبلا مال اکبر اقا قصاب محله بوده!!!!!! ولی چند ساله دیگه پیر شده و پسرش کارش رو ادامه میده!!!!!!
ولی این پسر اکبر اقا انگار تو کاره یه گوشت های خارجیه!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 05 اردیبهشت 1390
بازدید : 1706
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf
|
|
قابل توجه همه دوستان با توجه به گرانی آب و برق و گاز و تلفن و همچنین خساست تمامی بچه های روم مدیران وبلاگ 109 تصمیم به کسب در آمد از طریق تبلیغات گرفته ان تا شاید با این کمک های ناچیز بتوانند از پس مخارج وبلاگ برایند!!!!!
پس با توجه تبلیغات را مطالعه کنید تا پول بیشتری آید ما شود

نوشته شده در دوشنبه 05 اردیبهشت 1390
بازدید : 2247
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf
|
|
نوشته شده در دوشنبه 05 اردیبهشت 1390
بازدید : 2111
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf
|
|
داستان وفاداری یک مرد به زنش
روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد. شیوانا از زن پرسید :"آیا مرد نگران سلامتی او و خانواده اش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند !!؟؟ " زن در پاسخ گفت :" آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند! " شیوانا تبسمی کرد و گفت :" پس نگران مباش و با خیال آسوده به زندگیت ادامه بده !!!"
دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت : "به مرد زندگی اش مشکوک شده است . او بعضی از شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی جوان ، پولدار و بیوه است صمیمی شده است .
زن به شیوانا گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد.شیوانا از زن در خواست کرد که بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند .
شیوانا تبسمی کرد و گفت:"نگران مباش!! مرد تو مال توست. آزرش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست به شما تعلق دارد ."
شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت:"ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز اول جلوی شوهرم را می گرفتم .او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه این است که او دیگر زن و زندگی را ترک گفته و قصد زندگی با آن زن بیوه را دارد ." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد . شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:"هر چه زوذتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل آن زن بیوه بروید.حتما بلایی بر سر شوهرت آمده است."
زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به منزل ارباب پولدار رفتند.ابتدا زن بیوه از شوهر زن احساس بی اطلاعی کرد.اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد . سرانجام شوهر زن را در درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند .او را در حالی که بسیار ضعیف و در مانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض این که از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعا به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند .شیوانا لبخندی زد و گفت:"این مرد هنوز نگران است .پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد ." بعد مشخص شد که زن بیوه هر چه تلاش کرده که مرد را فریب دهد موفق نشده است و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود .
حال این لیلاکه خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مردراهش باش تاشاهت کنم
صدچولیلاکشته درراهت کنم
نوشته شده در دوشنبه 05 اردیبهشت 1390
بازدید : 2105
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf
|
|
نوشته شده در دوشنبه 05 اردیبهشت 1390
بازدید : 1957
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf
|
|
روزي روزگاري تاجر ثروتمندي بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قيمت و غذاهاي خوشمزه پذيرايي مي کرد. بسيار مراقبش بود و تنها بهترين چيزها را به او مي داد.
زن سومش را هم خيلي دوست داشت و به او افتخار ميکرد . پيش دوستهايش اورا براي جلوه گري مي برد گرچه واهمه شديدي داشت که روزي او با مردي ديگر برود و تنهايش بگذارد
واقعيت اين است که او زن دومش را هم بسيار دوست مي داشت . او زني بسيار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلي به او پناه مي برد و او نيز به تاجر کمک مي کرد تا گره کارش را بگشايد و از مخمصه بيرون بيايد.
اما زن اول مرد ، زني بسيار وفادار و توانا که در حقيقت عامل اصلي ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگي بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اينکه از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه اي که تمام کارهايش با او بود حس مي کرد و تقريبا هيچ توجهي به او نداشت.
روزي مرد احساس مريضي کرد و قبل از آنکه دير شود فهميد که به زودي خواهد مرد. به دارايي زياد و زندگي مرفه خود انديشيد و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بميرم ديگر هيچ کسي را نخواهم داشت ، چه تنها و بيچاره خواهم شد !"
بنابرين تصميم گرفت با زنانش حرف بزند و براي تنهاييش فکري بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بيشتر دوست دارم و از همه بيشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتي ها را برايت فراهم آورده ام ، حالا در برابر اين همه محبت من آيا در مرگ با من همراه مي شوي تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همين يک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبي که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگي ترا بسيار دوست داشتم آيا در اين سفر همراه من خواهي آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگي در اينجا بسيار خوب است . تازه من بعد از تو مي خواهم دوباره ازدواج کنم و بيشتر خوش باشم " قلب مرد يخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو هميشه به من کمک کرده اي . اين بار هم به کمکت نياز شديدي دارم شايد از هميشه بيشتر ، مي تواني در مرگ همراه من باشي؟"
زن گفت :" اين بار با دفعات ديگر فرق دارد . من نهايتا مي توانم تا گورستان همراه جسم بي جان تو بيايم اما در مرگ ،...متاسفم!" گويي صاعقه اي به قلب مرد آتش زد.
در همين حين صدايي او را به خود آورد :
" من با تو مي مانم ، هرجا که بروي" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذيه بيمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تيره و ناخوش کرده بود و هيچ زيبايي و نشاطي برايش باقي نمانده بود . تاجر سرش را به زير انداخت و آرام گفت :" بايد آن روزهايي که مي توانستم به تو توجه ميکردم و مراقبت بودم ..."
در حقيقت همه ما چهار زن داريم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نيست چقدر زمان و پول صرف زيبا کردن او بکني وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک مي کند.
ب: زن سوم که دارايي هاي ماست . هرچقدر هم برايت عزيز باشند وقتي بميري به دست ديگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صميمي و عزيز باشند ، وقت مردن نهايتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بي توجهيم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست مي کنيم . او ضامن توانمندي هاي ماست اما ما ضعيف و درمانده رهايش کرده ايم تا روزي که قرار است همراه ما باشد اما ديگر هيچ قدرت و تواني برايش باقي نمانده است