پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده
نوشته شده در دوشنبه 05 اردیبهشت 1390
بازدید : 2097
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.




فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده
نوشته شده در دوشنبه 05 اردیبهشت 1390
بازدید : 2015
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf

داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد.
سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد .
در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند.
ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد
ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟
- خدايا نجاتم بده
- آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم كه مي تواني
- پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ...
لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...




و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبيده ايد ؟ آيا ميتوانيد رهايش كنيد ؟
درباره ي تدبير خدا شك نكنيد . هيچ گاه نگوئيد او مرا فراموش يا رها كرده است . و به ياد داشته باشيد كه او هميشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد

کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی
چـیزی که نپرسند تو از پیش مـــگوی
دادنـد دو گــوش و یـــک زبـان از آغــاز
یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی




آرايــشگر و ژوليــده
نوشته شده در دوشنبه 05 اردیبهشت 1390
بازدید : 2054
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf

روزي فردي به آرايشگاه رفت تا موهاي خود را مرتب كند. هنگامي كه نوبت به او رسيد روي صندلي، مقابل آينه نشست، آرايشگر كار خود را آغاز كرد و طبق معمول سر صحبت بين آرايشگر و مشتري باز شد و از هر دري سخني گفته شد تا اين‌كه كار به اعتقاد به خدا و دين و مذهب كشيد.

در اين هنگام آرايشگر گفت راستش من كه به خدا اعتقادي ندارم، چون اگر آن طور كه بعضي‌ها مي‌گويند خدايي مهربان و حكيم و عادل بر اين جهان حكومت مي‌كرد، اين ‌همه فقر و گرسنگي و بيماري، و ظلم و گرفتاري وجود نمي‌داشت.

مشتري كه مردي معتقد و دين‌دار بود از پاسخ درماند و سكوت اختيار كرد و تا آخر سخني نگفت.

در پايان كار وقتي مي‌خواست از آرايشگاه خارج شود ناگهان در آن سوي خيابان چشمش به مردي با موهاي ژوليده و ريشي نامرتب افتاد، ناگهان فكري به ذهنش خطور كرد، به داخل برگشت و به آرايشگر گفت: ببخشيد مي‌توانم سؤالي از شما بپرسم؟

آرايشگر گفت: بله، بفرماييد!

[colo=#0000CDr]و مشتري پرسيد: به نظر شما در اين شهر اصلاً آرايشگاهي وجود دارد؟![/color]

مرد آرايشگر با تعجب نگاهي به مشتري انداخت و گفت پس مي‌فرماييد اين‌جا كجاست؟!!! مگر آرايشگاه نيست؟!!!

مشتري گفت: اگر اين طور است پس آن مرد كه آن طرف خيابان نشسته چرا سر و وضع چنين ژوليده‌اي دارد؟

آرايشگر از پشت پنجره نگاهي به آن سوي خيابان انداخت و سپس با نگاهي عاقل اندر سفيه و با لحني حق به‌جانب به مشتري گفت: اين ديگر چه حرفي است؟!!! هر آدم عاقلي اين را مي‌فهمد كه وضع آشفته‌ي آن مرد دليلي بر نبود آرايشگاه، نمي‌شود، مشكل در اين‌‌جاست كه او به آرايشگاه مراجعه نكرده است!

آن وقت مرد مشتري گفت: پس اگر مردم هم گرفتارند، اگر فقر و گرسنگي، و ظلم و بيماري هست، معنايش اين نيست كه خدايي وجود ندارد، بلكه وجود همه‌ي اين مشكلات به اين دليل است كه مردم از خداوند غافل شده‌اند و براي حل معضلاتشان به او مراجعه نمي‌كنند!




عشق یا دوست داشتن؟
نوشته شده در یکشنبه 04 اردیبهشت 1390
بازدید : 1986
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf

 

روزی عشق از دوستی پرسید: تفاوت من و تو در چیست؟

دوستی گفت:

من دیگران را با سلام آشنا میکنم تو با نگاه . . . .

من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ.

http://deborah1.persiangig.com/160/3/axe-sub-ir_ihdy_333_7_%20(6).gif

دوستان خوب خوشحال میشم نظرات پر مهرتون رو در باره مطلب بالا ذکر کنید.ممنون



آزمون خود شناسی
نوشته شده در یکشنبه 04 اردیبهشت 1390
بازدید : 2185
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf
دوستان خوب این فایل پاور پوینت رو که حالت سرگرمی داره یکی از دوستان سایت خانم(fariba)برامون ارسال کردند و از ما خواستند که  در سایت بزاریم
برای تنوع خالی از لطف نیست
آزمون خود شناسی در قالب پاور پوینت
http://www.powerpresentations.com.au/Images/PowerPoint-Logo.png
دریافت فایل
 



بازدید : 2555
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf

دوستان این مطلب رو خوندم گفتم اینجا هم بزارم که باعث درس عبرت بشه
http://jahaneghtesad.com/portal/images/stories/dadgah.jpg
پسر عاشق پیشه ای که نخستین جنایت خانوادگی سال نو در استان فارس را با برادرکشی رقم زد بازداشت شد.

به گزارش ایسکانیوز، هفته گذشته تلفن همراه کشیک دادسرای عمومی و انقلاب «فیروزآباد» فارس به صدا درآمد و خبر رسید مرد 27 ساله ای به نام «کوروش» با ضربه های چاقو از پا درآمده است.سپس این مقام قضایی و افسران اداره آگاهی به نقطه مورد نظر رفتند و با دیدن پیکر خونین «کوروش» رسیدگی به جنایت را در دستور کار خود قرار دادند.


 



پیرمرد عاشق!
نوشته شده در یکشنبه 04 اردیبهشت 1390
بازدید : 2130
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf

پیرمرد عاشق!

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان..
http://www.iranerooz.com/uploads/admin/2011/02/06/2/c680d65d9c01.jpg




چارلی چاپلین می گوید آموخته ام که با پول می شود!
نوشته شده در یکشنبه 04 اردیبهشت 1390
بازدید : 2332
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf

چارلی چاپلین می گوید آموخته ام که با پول می شود!

http://www.stars-portraits.com/img/portraits/stars/c/charlie-chaplin/charlie-chaplin-by-S-rof.jpg

خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خرید ولی خواب نه،

ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

دارو خرید ولی سلامتی نه،

خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ،

می توان قلب خرید، ولی عشق را نه




عكس هاي موضوعي
نوشته شده در یکشنبه 04 اردیبهشت 1390
بازدید : 1945
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf



اينجا هر چي بخواي هست
نوشته شده در یکشنبه 04 اردیبهشت 1390
بازدید : 1912
نویسنده : xn--mgbmgg3hbb0bf



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران